برای نگریستن به نقش مذهب در جامعه از دیدگاه و نقطه نظرات جامعه شناسانه باید مذهب را از دو زاویه بررسی کرد. یکی از زاویه ماهوی و ذاتی مذهب و دیگری از دیدگاه عملی میباشد که حکایت از کاربرد اجتماعی مذهب و نقش موسسات مذهبی در زندگی روزمره انسانها دارد.
حیطه نظری:
دیدگاه یا زاویه اول را میتوانیم در رابطه با ماهیت، جوهره و ذات مذهب جستجو نمائیم که در این مقوله مذهب را به اعتقادات و باورهای انسان و پل ارتباطی انسان با جهان متافیزیکی و درک انسان از پدیده های متافیزیکی تعبیر مینماید. در این تعبیر، مذهب پاسخی است به پرسشهای بیشمار انسان در محدوده هایی که از دسترسی علم بدور بوده است. یا به عبارت صحیح تر پاسخی است که انسان در مورد بیشمار سوالهای خود در باره موضوعاتی که از حیطه حواس پنجگانه ما بدور هستند. اگر یک تعریف کلاسیک از علم و حیطه دسترسی علم و دانش بشری بخواهیم بدست بدهیم بی شک میبایست ابتدا علم را به دو دسته علوم طبیعی و علوم اجتماعی تقسیم نمائیم که در هر یک از این دو محدوده علم محتاج تجربه، آزمایش، و دسترسی داشتن به موارد پژوهش و تحقیق میباشد. در صورتی که مذهب بدون در نظر گرفتن و برخورداری از این محدودیتهای زمانی و مکانی میتواند براحتی پاسخی برای پرسشهای انسان دررابطه با ماوراء الطبیعه ارائه نماید. این در حالی است که مذهب نیازی به استدلالهایی که قابل تجربه کردن باشد و یا معقول و مورد قبول از نظر عقل و درک انسانی ما باشد را ندارد. کافی است که انسان را متقاعد به وجود یک نیروی ماوراءاطبیعی نماید که قادر و متعال باشد، در این صورت تمامی معماهای ذهن انسان در چشم به هم زدنی قابل حل میشود. پس میبینیم که از این زاویه مذهب پاسخی است به نیازهای فکری و درونی انسانها. چرا که آنجا که علم ناتوان میباشد مذهب با دستانی باز و فارغ از اینکه خود را ملزم به پاسخگویی به کدام و یا بهمان جامعه پژوهشی ، تحقیقی و علمی ببیندف برای هر پرسشی جوابی ارائه میدهد.
حیطه عملی:
از زاویه دوم که مذهب را از نقطه نظر کاربرد اجتماعی بررسی مینماید باید به موارد و محدوده هایی اشاره نمود که انسان برای پیشبرد امور روزمره خود به این پدیده یعنی مذهب نیازمند است. در این راستا میشود نقش موسسات و سازمانها و ادارات مذهبی را بیان نمود که این موسسات چطور و در طی چه پروسه ای نقش خود را به جامعه تحمیل کرد ه اند و جزئی از زندگی روزمره انسانها گردیده اند. موسسات مذهبی همچون سایر موسسات سیاسی، اجتماعی ، فرهنگی و ... نقشی خاص و منحصر بفرد در ساختار اجتماعی تقریبا تمامی جوامع بشری ایفا میکنند.
در این زمینه توماس لوکمان جامعه شناس اسلواکی معتقد است که در طول تاریخ و با گذشت زمان بسیاری از وظایف اجتماعی مذهب توسط موسسه های گوناگون غیر مذهبی که بصورت آلترناتیو متناسب با شرایط اجتماعی وقت پدیدار گشته اند جبران و جایگزین شده است. بر مبنای این نظریه تکامل اجتماعی و رشد سیستمهای اقتصادی و اجتماعی جدید در یک جامعه صنعتی دیگر جایی برای ادامه رشد و بقای نهاد های مذهبی باقی نگذاشته است.
مذهب و دستاورد های علمی:
دقیقا در همین نقطه هست که پاشنه آشیل مذهب و نگرش مذهبی پدیدار میگردد. در پاراگراف فوق ملاحظه نمودیم که مذهب در حیطه نظری درصدد پاسخ دادن به پرسشهای بیشمار انسان در مورد مسایل ماوراءالطبیعی و مسائل روزمره پا به میدان گذاشته است. در این میان مذهب از یک امتیاز بزرگ در مقایسه با علم برخوردار بود ه است و آنهم بی پروایی آن در ارائه پاسخهایی است که بشر در مورد پیدایش و سرانجام زندگی و جهان مطرح مینماید هست. محدود ه ای که علم به خاطر دست بستگی که نتیجه پایبندی یک نظریه علمی به اصول خاص یعنی همانا اثبات کردن و منطبق نمودن نظریات علمی با تمامی معیارهای مورد نظر علمی میباشد ، به خود اجازه ورود به این محدو د ه ها را نمیداد میباشد.
اما در نقطه مقابل میبینیم که مذهب هیچ نیازی به اثبات کردن ادعاهای خود با استدلالات عقلانی و تجربی ندارد. مذهب میتواند تمامی اعمال و رفتار انسانها را به یک خالق قادر نسبت دهد و سرنوشت انسانها را در ید توانای یک قادر متعال (خدا) توجیه نماید. در نتیجه دترمینیسم جایگاهی مهم در نگرش مذهبی و دیدگاههای متفکرین مذهبی را شامل میشود.
بدین ترتیب این سوال مطرح میشود که مذهب و علم در چه رابطه ای با یکدیگر قرار دارند؟ آیا این دو بصورت لازم و ملزوم یکدیگر هستند و یا در دو قطب مخالف و متضاد یکدیگر قرار دارند؟
پاسخگویی به این سوال میتواند راهگشایی برای ما باشد که ببینیم آیا مذهب در رشد یک جامعه نقش دارد یا بر عکس موجب پس روی و عقب ماندگی جامعه میشود؟
مطالعه آثار تاریخی از زمانهای دیر باز و از تمدنهای کهن اطلاعات ضد و نقیضی به ما در مورد رابطه مذهب و علم میدهد. بخش بزرگی از مورخین حکایت میکنند که همواره در تمدنهای کهن مشاهده میشود که از مذهب به عنوان عاملی در پیشرفت علم بشری ذکر شده است. و بسیاری از واژ ه های علمی و قراردادی که ما هم اکنون از آنها در مباحث علمی استفاده میکنیم ریشه های مذهبی دارد.
اما این تنها یک بخشی از کل تاریخ و روند رشد و تکامل جامعه و علم بشری میباشد. اگر به تاریخ در کلیت آن بنگریم میبینیم که یک مقطع در تاریخ جوامع بشری خود را بصورت متمایز از سایر مقاطع نشان میدهد و آنهم شروع دوران و عصر روشنگری علمی و متعاقبا ظهور جامعه صنعتی و اغاز عصر تکنولوژی میباشد که در این پروسه اروپا پرچمدار و جلودار عصر نوین بود ه است. با آغاز دوران صنعتی و نیاز انسان به علم و تکنولوژی میبینیم که مذهب به ناگهان همچون سدی در مقابل سیر تکاملی جامعه بشری ظاهر گردید. دانشمندان و مخترعین و متفکرین در دادگاههای تفتیش عقاید و به دست روحانیون به محاکمه کشید ه شده اند. کتابها و دستاورد های علمی به آتش سپرده شد و دانشمندان و متفکران در آتش خشم مذهب سوزانده شدند. چگونه میشود به ناگهان این ستیز و عناد مذهب و نهاد های مذهبی با علم را توجیح نمود؟ هر چند که نظرات بسیاری را میشود در این زمینه یافت و برای هر کدام ارزش قائل شد. اما همه این تحلیلها بر یک نکته مشترک دلالت دارند و آن ای استکه مذهب به نقطه ای رسیده بود که موجئذیت و هستی و بقای خویش را در معرض خطر جدی میدید.
چه شده بود و چه اتفاقی افتاد که مذهب این چنین خود را در خطر میدید؟ در اینجا ذکر یک نکته مهم را ضروری میبینم و آن اینکه در رنسانس و گذار اروپا از توهم و خرافات به عصر علم و صنعت تنها مسیحیت نبود که موجودیت خود را در خطر میدید و این موضوع تنها به مسیحیت و روحانیون مسیحی و کلیسا محدود نمیشود. در این مسیر و رویداد عظیم تاریخی تمامی موجودیت مذهب بود که به چالش کشیده شد و مجبور به عفب نشینی از سنگر های متصرفه خود شده است. در اینجا انسان بود که خود را از قید تفکرات و خرافات مذهبی رها ساخت. کل موجودیت مذهب در برابر موجودیت و رشد و شکوفایی علم ایستادگی نمود و سرانجام نیز چاره ای جز شکست و عقب نشینی نیافت.
عبور از خط قرمز:
مذهب تا آن نقطه ای با علم همراهی نمود که علم نه تنها خطری برای موجودیت آن تلقی نمیشد بلکه بر عکس میتوانست عاملی برای تثبیت موقعیت مذهب در جامعه نیز باشد. میبینیم تا اینجای کار هیچ تضادی بین مذهب و علم وجود ندارد و بیهوده نیست که بسیاری از مورخان و متفکران از کتابخانه های اسلامی در تمدن کهن نام میبرند. تا زمانی که علم از محدوده تنگ محیط پا را فراتر نگذاشته بود و تا زمانیکه علم قادر نشده بود سری به کهکشانها بزند و با کشف تلسکوپ دریابد که زمین مسطح نیست و یا اینکه زمین بر روی شاخ گاو قرار ندارد، هنوز از خط قرمز ترسیم شده مذهب عبورننموده بود. تا زمانیکه فرضیه تکامل تدریجی داروین مطرح نشده بود هنوز علم از خط قرمز مذهب نگذشته بود، تا زمانیکه علم ژنتیک پاسخ بسیاری از معماهای وجود انسان را نیافته بود هنوز علم از خط قرمز نگذشته بود و ....
دقیقا در این نقطه بود که مذهب دیگر خود را در همراهی و همگامی با علم نمی دید و موجودیت خود را در تضاد با موجودیت علم یافت. امروزه بندرت سوالی برای بشر کنجکاو و حقیقت جو وجود دارد که علم از دادن پاسخی منطقی به آن عاجز باشد. امروزه دایره دانش بشری حتی از کهکشانها و آنچه که حتی در تخیلات مذهبی هم نمیگنجید فراتر رفته است. پس بیدلیل نیست که مدعی این باشیم که مذهب نه تنها نقش اولیه پاسخگویی به پرسشهای انسان را از دست داده است ؛ بلکه از لحاظ عملی نیز با تخصصی شدن حرفه ها و مشاغل اجتماعی سایر وظایف اجتماعی مذهب که در غالب موسسات مذهبی انجام میشد نیز بصورت زائد درآمده است و از پهنه زندگی روزمره اجتماعی حذف شده است و یا اینکه آخرین تلاشهای خود را میکند تا دیرتر حذف گردد.
مذهب سدی در برابر پیشرفت:
با پیشروی علم و گره خوردن زندگی روزمره انسان با دستاورهای علمی و همچنین قابلیت دانش بشری در پاسخگویی به سوالهای بیشمار بشر مشاهده میکنیم که مذهب از یک عامل اصلی و محوری به یک عامل فرعی و حاشیه ای تبدیل شده است که رفته رفته در بسیاری از جوامع یا بکلی در حال حذف شدن از زندگی روزمره انسانها میباشد یا آن دسته از قابلیتهای مهم خود را از دست داده است. مذهب به حاشیه رانده شده است و دانش بشری جایگزین آن گردیده است. به عبارت بهتر باید اینچنین جمعبندی نمود که خرافات یا توهمات سیستماتیک که در قالب مذهب جلوه و نمود داشت به عقب رانده شد و دانش و آگاهی مبتنی بر پژوهشها و تحقیقات علمی چراغ راه و راهنمای انسانها در زندگی روزمره شده است.
آیا با پیشرفت و جایگزین شدن علم به جای خرافات مذهبی ، مذهب نیز از تکاپو افتاده است و این شکست و عقب نشینی را پذیرفته است؟
به هیچ وجه چنین نیست. در این رابطه ما با بر خورد های گوناگون از طرف مذهبی ها روبرو بوده و هستیم. پاره ای در شکل و غالب بنیادگرایی به متحجرانه ترین شکلهای ممکن به تقابل و جدال با تمدن و دستاورد های بشری پرداخته اند. که نمونه های بسیاری از آنان را در نقاط مختلف جهان شاهد هستیم. از مسیحیان و یهودیان بنیادگرا تا مسلمانان فوندامنتالیست. اینان با صراحت و شدت، با تمامی مظاهر علمی و تمدن بشری به جنگ آشکار بر خاسته اند. بنیادگرایان اسلامی برای مقابله با پیشرفت جامعه و رهایی انسانها بی محابا به ابتدایی ترین حقوق انسانها حمله ور شده اند و جهانی را مورد تهدید قرار داده اند. واکنش بنیادگرایان اسلامی به مانند حریفی شکست خورده در جبهه های جنگ میماند که به هنگام فرار و گریز، تمامی آثار و بنا های قابل استفاده را ویران میکند که به دست رقیب فاتح نیافتد. از نظر برخی از تحلیلگران و محققان ،مطرح شدن یکباره بنیادگرایی و اوج گرفتن قساوتهای این دسته را میتوان به آخرین تلاشها و دست و پا زدنهای غریق برای نجات خود تشبیه نمود. آنرا میتوان به تلاشهای واپسین یک نیروی میرا و دم مرگ تعبیر نمود. با این وصف باید به این امر واقف بود که اینان ضرری هنگفت نیز به جامعه بشری وارد میکنند.
اما دسته ای دیگر از مذهبیون را باید با واژه روشنفکران مذهبی خطاب نمود. این دسته نمیخواهند که در ظاهر امر سدی در برابر پیشرفت جامعه باشند و در مقابل مسیر رشد بی برگشت علم و دانش بشری قرار
گیرند. اینان بدرستی به این امر واقف هستند که مسیر تکامل و سیر جامعه و تاریخ، مسیری بی برگشت و مسیری است که دانش بشری قدم بقدم آنرا روشن مینماید و نیرو های میرا و واپسگرا را به عقب خواهد راند. اینان با انعطاف بیشتر با دستاورد های علمی بشری برخورد مینمایند و سعی بر این میکنند که مذهب را به روز کنند و در واقع مذهبی آپدیت شده را به مردم و طرفدارانشان تحویل میدهند. بر روی بسیاری از قوانین ارتجاعی و مادون بشری خط بطلان میکشند و آن دسته را هم که به نظرشان قابل استفاده میباشند را با واژ های امروزی و مطابق با سلیقه و مد روز به مردم معرفی مینمایند. به عنوان مثال میتوان به تقسیم نمودن احکام کتاب قران به متشابهات و محکمات اشاره نمود که این نشانی آشکار از آن دارد که اینان به این امر واقف هستند که درصد قابل توجهی از احکام کتاب دینی اسلام یا ادیان دیگر حتی در مقطع مبداء پیدایش آن نیز قابل اجرا نبوده و با دستاورد های بشر آنزمان نیز در تضاد و تناقض آشکار قرار داشته است. این دسته از روشنفکران با ترمیم و ارائه دوباره مذهب به شکلی جدید تر تنها مرگ این پدیده کهنه و از دور خارج شده را به عقب میاندازند. اگر بنیادگرایان با اعمال خشونت و ترور و کشت و کشتار تلاش دارند تا مرگ پدیده ای بنام مذهب را چند صباحی به عقب بیاندازند، روشنفکران مذهبی نیز با بزک کردن و آرایش نمودن چهره یک پدیده که دیگر حرفی برای گفتن ندارد به نوعی دیگر سعی در به تاخیر انداختن مرگ این پدیده را دارند.
سکولاریسم:
بر طبق یک نظریه جامعه شناسی کلاسیک، سکولاریسم مرحله برگشت ناپذیر برای تفکرات و بینش مذهبی است که میتوان آنرا به عنوان مثال با ظهور جامعه صنعتی و شهر نشینی مقایسه کرد. هنگامی که یک جامعه در سیر تکاملی خود از یک شکل و سیستم تولید عبور میکند و به مرحله نو تر و بالاتری میرسد دیگر غیر قابل تصور هست که به شکل سابق و سنتی خود برگردد. در این صورت میتوان ادعا کردکه با پشت سر گذاشتن و گذر کردن از یک شکل و ساختار اجتماعی برگشت به شکل و ساختار قبلی اجتماعی بر مبنای یک نظریه در جامعه شناسی کلاسیک دور از واقعیت میباشد.
امروز مشاهده میشود که موج سکولاریسم به آنچنان اوجی رسیده است که میتوان آنرا حتی به مد روز نیز تشبیه نمود. تا آنجاییکه هر شخصیت و یا سازمان و حزب و دسته ای اگر بخواهد که حرفش شنیده شود در لابلای حرفهایش نکاتی اندر فوائد و پایبندی خود و حزب و جمعیت متبوعش به سکولاریسم بیان میدارد. نیاز و ضرورت سکولاریسم و جدایی دین و مذهب از امورات اجتماعی و سیاسی و اداری به حدی ملموس و ضروری است که حتی بسیاری از مذهبیون افراطی نیز چاره ای جز تسلیم شدن و کنارکشیدن از امور روزمره زندگی انسانها نمیبینند. این مسیر رشد غیر قابل برگشت دانش بشری و شعور و درک انسانهاست که به نقطه ای از آگاهی و درک رسیده اند که دیگر خرافات و توهمات مذهبی نمیتواند حس حقیقت جو و کنجکاو آنان را ارضاء نماید. شاید بتوان با صراحت عنوان نمود که مذهب به انتهای مسیر خود رسیده است.
مسعود ابراهیم نژاد
28.09.07