علی رغم ادامه حالت آرامش قبل از طوفان ، تمامی نشانه ها حاکی از ورود منطقه خاورميانه به يک رويارويی نظامی جديد و شکل گيری صف بنديهای نوين در عين آماده سازيهای سياسی و نظامی مرتبط با اين رويارويی محتوم می باشند.
از مقطع سال 2005 به اينسو ، معادلات بسياری تغيير کرده اند که اگر چه بر روی کليت استراتژيک " طرح خاورميانه بزرگ" تاثير کيفی نگذاشته است اما به لحاظ تاکتيکی هم هزينه پياده شدن طرح مذکور را بسيار بالا برده است و هم مرحله بندی زمانی آنرا بسا به تاخير انداخته است . مهمتر ازهمه مشروعيت سياسی آنرا درميان حاميانش تماما بزيرعلامت سوآل برده است. در راس اين معادلات شکست فاحش دولت حرامزاده اسرائيل در لبنان و زمينگير شدن همدستان آمريکايی آنان درعراق می باشند.
اگر اوضاع بر وفق مراد" سرمايه متمرکز يهود" و عاملان اجرايی آن در"جناح بازها" به پيش می رفت ، نوبت "تعويض رژيم" سياسی ايران در سال 2005 ميلادی بود.
ريشه های بحران
در سال 1992 ، دولت اسرائيل تصميم خود برای براندازی " جمهوری اسلامی " را به اطلاع دولت آمريکا می رساند. اين خواست در ضمن وارد سند سياسی ارائه شده توسط استراتژيسينهای " جناح بازها" يعنی " پاول ولفوويتز " ، " ريچارد پرل "،" لوييس لی بی" ، " اريک ادل مان" و " زآلمای خليل زاد " هم می شود که اندکی پيشتر در دسامبر 1991 ، تهيه شده و در 8 مارس 1992 نيز بخشی از آن در روزنامه صهيونيستی " نيويورک تايمز" انتشار می يابد.
در اين سند طبقه بندی شده که تحت عنوان defense policy planning به معنی " طراحی سياست دفاعی" به نخبگان هيئت حاکمه آمريکا ارائه شده بود ، بصراحت استراتژی " جهان تک قطبی" ونقش و جايگاه ايالات متحده به مثابه تنها ابرقدرت و شيوه های تحقق اين استراتژی و ابزار آن يعنی اتکاء بی حد ومرز به owerwhelming power يا" قدرت نظامی توانکاه"، به تصوير کشيده شده است . در مقدمه سند آمده است :
" هدف اول عبارت است از پيشگيری از ظهور يک رقيب جديد که قادر به ايجاد تهديدی از نوع تهديد قبلی شوروی درهر نقطه از جهان باشد ."
در سال 1998، سند ديگری در ميان "اليت سياسی" هيئت حاکمه ايالات متحده منتشر می شود که علاوه بر امضاهای " ريچارد پرل" و" داگلاس هيت"، مزين به امضای نخست وزير سابق رژيم نژاد پرست اسرائيل يعنی " بنيامين نتانياهو" نيز می باشد ! برای فهم فلسفه موضع خط دهندگی يک عضو رسمی دولت اسرائيل در ميان " اليت سياسی " تنها ابرقدرت موجود نيز بايد دنبال پيدا کردن پرتقال فروش رفت !
در اين سند صراحتا به ضرورت " فتح بغداد " که گشاينده راه برای " فتح تهران و دمشق" است ، اشاره شده است .
به اعتقاد استراتژيسينهای رژيم راسيستی ، ايران کشوری است که بيش از اندازه ضروری ! بزرگ است .
بدنبال 11 سپتامبر و در دستور قرار گرفتن " طرح خاورميانه بزرگ" و متعاقب آن اعلام صريح " جرج بوش" مبنی بر قرار گرفتن رژيم حاکم بر ايران در" محور شرارت " ، پرونده " تعويض رژيم" بر روی ميز سياست خارجی آمريکا قرار می گيرد .
از سوی ديگر رژيم " جمهوری اسلامی " که با شعار " حمايت از جنبشهای آزاديبخش " و " صدور انقلاب" برسر کار آمده ، همزمان با اين تغيير و تحولات ، اقدام به واکنش در کادر " استراتژی بسط " می کند . اعتقاد محوری در" استراتژی بسط " براين بوده است که در " تعادل قوای " کنونی جهانی و منطقه ای محصول پايان " جنگ سرد " ، محصور ماندن " جمهوری اسلامی " در چارچوب مرزهای خودی به معنی مرگ تدريجی و در نهايت نابودی کامل آن است . بنابراين لازمه " حفظ نظام " بسط و گسترش در خارج از مرزهای جغرافيايی آنست . اين استراتژی رژيم " جمهوری اسلامی " را عملا تبديل به يک رژيم " بحران زا " و " بحران زی " نموده و مناسبات آن با جهان خارج را در يک تقابل مداوم تبيين می کند .
عملکرد مادی اين استراتژی در جهان خارج و بويژه درسطح منطقه ای در دراز مدت راه به شکل گيری جبهه اعلام نشده ای می برد که اعضای آن هر يک به درجاتی رژيم " جمهوری اسلامی " را به مثابه يک " تهديد" منطقه ای قلمداد کرده و متمايل به سياست " تعويض رژيم" در ايران می گردند.
برآيندعملی اين سياست در بطن" طرح خاورميانه بزرگ " و بر زمينه سياست " تعويض رژيم" زاينده يک " آنتاگونيسم" پايدار ميان رژيم ايران و دولت آمريکا می گردد که هيچ چيز جز يک درگيری نظامی راه حل آن نمی باشد .
اين " آنتاگونيسم" همان عامل اساسی و خط دهنده ای است که مبنای اصلی تقابل به ظاهر غير منطقی و ديوانه وار نظام " جمهوری اسلامی " با ايالات متحده و اسرائيل می باشد . به عبارت ديگر استراتژی تهاجمی رژيم حاکم بر ايران نه بخاطر سازش ناپذيری و ظلم ستيزی نظام مقدس ! و نه از موضع قدرت و ضديت با استکبار جهانی و صهيونيزم بين المللی که دقيقا از موضع ناچاری و با انگيزه حفظ نظام می باشد و تماما خصلت دفاعی دارد .
وگرنه دستار بر سران جنايتکاری که بيش از يک ربع قرن خون ملتی را را در شيشه کرده اند، اگر کوچکترين اميدی به امکان ادامه حاکميت خود و حفظ ولايت مطلقه فقيه در کنار و موازی با " طرح خاورميانه بزرگ " می داشتند ، بی ترديد حاضر به هر وطن فروشی و ساخت و پاختی با همان استکبار و صهيونيزم بودند و هستند و در اين راه قائل به هيچ حق مسلمی هم نه برای خود و نه برای ملت ايران نبوده و نيستند الا حق ادامه حاکميت پليدشان .
به همين اعتبارهم بود که همانگونه که بارها موکدا اشاره کرده ام تمامی آنچه که رژيم در طول سالهای گذشته بدنبال آن بوده و هست فقط و فقط گرفتن يک " تضمين امنيتی " است و حداقل آنچه که آمريکا بدنبال آن بوده و هست فقط و فقط کنار گذاشته شدن " ولايت مطلقه فقيه" است که البته هيچ مفهومی جز همان " تعويض رژيم" نداشته و ندارد . بقيه قضايا هر چه که باشد ، در اين رابطه ارزش حاشيه ای و تاکتيکی داشته و دارند !
هيچ بسته مشوق وهيچ امتيازی که در زير سقف اين " تضمين امنيتی " باشد، مطلقا برای رژيم قابل پذيرش نيست. تضمينی که برخلاف مورد کره شمالی هرگز ازسوی آمريکا به رژيم تهران داده نخواهد شد.
اينها و مجموعه ای ديگر از عوامل تاکتيکی ديگر که قبلا طی مقالات گذشته مفصل بدان اشاره کرده ام ، تا آنجا که به مورد ايران برمی گردد ، پايه های تئوريک " نظريه " ايست که بدنبال تقطه عطف 11 سپتامبر 2001 ، تحت عنوان " جنگ جهانی چهارم " مدون کرده ام . خلاصه شده برخی از اين پايه ها در مورد ايران بشرح زير است :
1 ــ ايران به دلايل عديده ژئوپليتيکی و ..... محور " جنگ چهارم " است .
2 ــ سرنوشت" جنگ چهارم" با شکست يا پيروزی" طرح خاورميانه بزرگ " گره می خورد .
3 ــ " تعويض رژيم" در ايران بخش جدايی ناپذير سياست آمريکا در کادر طرح مذکور بوده و حاکميت بر اين کشور و يا در بدترين شرايط برای ايالات متحده ، خنثی کردن پارامتر ايران در فعل و انفعالات منطقه ای از سوی دولت آمريکا صرفنظر ناکردنی است .
4 ـ واکنش "جمهوری اسلامی" درمقابل يا تسليم ( خودکشی) است يا تقابل ( مرگ با عزت ).
5 ــ رژيم حاکم بر ايران در واکنش به سياست " تعويض رژيم" ، تقابل را برمی گزيند .
الزامات تقابل
اولين الزام سياست تقابل تکپايه شدن رژيم است .
دومين الزام، صدور بحران به خارج از مرزهای خودی و مديريت بحران در آنجاست .
سومين الزام، مسلح شدن به تکنوژی هسته ای به منظور ساختن به اصطلاح " بمب کثيف" قابل استفاده در عمليات انتحاری در کشورهای اروپا ، آمريکا و آسياست .
لازم به توضيح است که تبليغات ارتش رسانه ای تحت حاکميت " سرمايه متمرکز يهود " مبنی بر تهديد مسلح شدن رژيم به کلاهکهای هسته ای و موشکهای بالستيک ، خزئبلاتی است که تنها در کادريک جنگ روانی گسترده بدرد آماده کردن فضای جوامع غربی در رابطه با ضرورت تهاجم نظامی به ايران می خورد و ديگر هيچ . وگرنه برای هر کسی که کوچکترين اطلاعی در اين زمينه داشته باشد ، واضح و مبرهن است که حتی به فرض محال در صورت دستيابی ارتجاع حاکم بر ايران بر امکان ساختن کلاهکهای هسته ای و موشکهای بالستيکی که توان حمل اين کلاهکها را داشته باشند ، پيش از خارج شدن موشکهای مذکور از فضای ايران و يا هر کشور ديگری ، توسط سپر حفاظت موشکی ايالات متحده ، منهدم خواهند گرديد . دستيابی ايالات متحده به اين تکنولوژی که حاصل پروژه " جنگ ستارگان" بود ، بر خلاف تحليلها و تفاسير رسمی ، دليل عمده و اساسی شکست اتحاد شوروی در پايان " جنگ سوم " موسوم به جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق بود. منهدم کردن موفقيت آميز يک ماهواره در فضا توسط موشک پرتابی از سوی ارتش " جمهوری خلق چين " در ماه های اخير هم تنها در همين کادر و در راستای آمادگيهای ضروری ابر قدرت آينده به مثابه هدف نهايی " جنگ چهارم " در مقابله با ايالات متحده می باشد که البته اين بحث ديگری است .
چهارمين الزام تغييرساختاری درسازمان رزم نيروهای مسلح "جمهوری اسلامی" وسازماندهی نوين در کادر جنگهای نامتعارف می باشد .
پنجمين الزام ، سازماندهی هسته های ترور در کشورهای دوست آمريکا درجهان بويژه در کشورهای اسلامی است .
ششمين الزام بسيج خيابانهای خاورميانه به منظور متزلزل کردن حاکميتهای وابسته به آمريکا و ايجاد زمينه های اجتماعی به منظور تسهيل عضوگيری برای هسته های ترور از طريق سوار شدن برموج نفرت عميق شونده و بحق توده ها عليه اسرائيل است .
هفتمين الزام متمايل شدن به چين و روسيه و سوار شدن بر تضادهای موجود ميان اروپا و آمريکا در کادر استراتژی "جهان چند قطبی " و در تقابل با استراتژی "جهان تک قطبی" است.
هشتمين و مهمترين الزام کنترل مطلق درداخل می باشد. معادله کنترل در داخل دو موئلفه دارد:
1 ــ پاسيفيزم بدنه اجتماعی از طريق اعمال رعب و وحشت و حاکميت ترور
2 ــ منحرف کردن نخبگان از طريق ترويج گفتمان سازيهای مورد نظر رژيم
گفتمان صلح در تقابل با گفتمان سرنگونی
جاانداختن اين گفتمان درجامعه و در ميان نيروهای اپوزيسيون ، بزرگترين موفقيتی است که در شرايط کنونی برای رژيم"جمهوری اسلامی" متصور است. اين گفتمان اساسا درتقابل با گفتمان سرنگونی شکل می گيرد و نتيجه عملی آن ورای هر تحليل تئوريکی که در پشت آن باشد ، در واقع امرهيچ چيزنيست جز خريدن فرجه برای رژيمی که هرلحظه حاکميت پليدش برعليه مردم ايران ، تماميت ايران و آينده ايران است . فراترازآن اهانتی است به انسان در تماميت خود . در مقابل اين گفتمان بايد ايستاد و آنرا اقشا کرد. تا آنجا که به مورد ايران و رژيم " جمهوری اسلامی" برمی گردد ، هيچ تهديدی خطرناکتر از ادامه حاکميت ننگين آن بر اين مردم و بر اين سرزمين نيست . هيچ دشمنی دشمن تر از آنان در شرايط کنونی برای ايران و ايرانی متصور نيست و هيچ ضرورتی بالاتر از سرنگونی تام و تمام اين " نابهنگامی تاريخی" نبوده و نيست .
در اين راستا تشکيل " شورای ملی صلح " ، بيش از آنکه اعلام مخالفت با جنگ باشد ، ارائه آلترناتيوی است در مقابله با " آلترناتيو سرنگونی " . نه يک کلام بيشتر ، نه يک کلام کمتر . اعضای تشکيل دهنده آن ، همان دار و دسته های عضو جبهه شکست خورده 2 خردادند . همان جبهه اصلاح طلبان درون نظام "جمهوری اسلامی" . همان جبهه متحد ارتجاع تجزيه شده به حاکمان و موافقان غير حاکم . نقطه اشتراک آنان نه مخالفت با نظام مقدس که ضديت با انقلاب و سرنگونی طلبی است . مخالفت نسيه آنان با پسرخاله های عقيدتيشان در راس حاکميت همواره تحت الشعاع ضديت بيمارگونه نقد شان با راديکاليسم موجود در جامعه و اپوزيسيون رژيم بوده است . آلت فعل های نظام فقاهتی در هر برهه از تاريخ خونبار معاصر ميهنمان .
ملغمه متعفنی از سازش و همکاری در جنايت و سرکوب که يک سر آن در موسسه تحقيقات استراتژيک رژيم در داخل است و سر ديگرش در ميان جريان خوشنام توده ـ اکثريتی درخارج. يکروز درچارچوب " جبهه متحد ارتجاع " و شرکت عملی در گزارش نويسی و لودادن و اعدام و شکنجه انقلابيون با ادعای سخيفانه مبارزه ضدامپرياليستی ، روز ديگر بدنبال سراب استحاله رژيم صد هزار اعدام . يکروز با لب و لوچه خيس و آويزان بدنبال مدراسيون رفسنجانی و روز ديگر مفتون شارلاتانيزم خاتمی و نام نويسی در " جبهه اصلاحات" و حالا هم ظاهرا در واهمه از جنگی که هنوز واقع نشده برای پوشاندن جنگی که نزديک به سه دهه ، مستمر و بی وقفه جريان داشته است ، در " جبهه صلح" و البته با از اولويت انداختن ضرورت سرنگونی نظام ولايت مطلقه فقيه .
مثل اين است که حيات و ممات اينها آنچنان با نظام مقدس عجين گرديده که امکان زندگی که نه ، زنده ماندن خفيف و خائنانه شان در خارج از جارچوب آنرا از اساس متصور و مفروض نمی دانند . مثل آن است که با اين نظام آمده و با اين نظام نيز خواهند رفت .
بحثی در سلسله مراتب تضادها
تشخيص درست " تضاداصلی " و به تبع آن سلسله مراتب تضادها در پروسه انقلاب ، همواره از يک نقش مبنايی برخوردار بوده و تمامی شکستها و پيروزيها به نحوی از انحاء وابسته و منتج از آن می باشند. اهميت اين تشخيص به آن اندازه است که اضافه بر تاثيرات تعيين کننده آن بر کليت هر استراتژی ، تاکتيکها و تنظيم رابطه با ملاء پيرامون و نيروهای متعلق به طبقات گوناگون اجتماعی و نحوه سازماندهی آنان نيز به ميزان بسياری منبعث از آن می باشد .
اين تضاد اصلی که ابتدا به ساکن جنبه عام و جهانی دارد ، همواره خود را در غالب خاص و منطقه ای نشان می دهد که به آن تضاد عمده گفته می شد . بدون حل اين تضاد عمده ، امکان حل تضاد اصلی وجود ندارد ! به عبارت ديگر حل تضاد اصلی از کانال حل و فصل تضادهای عمده ای می گذرند که متناسب با شرايط خاص هر کشوری تشخيص داده می شود . به همين ترتيب هم حل مجموعه تضادهای فرعی در هر جامعه ای منوط به حل و فصل همان تضاد عمده می باشد . حالا برگرديم به شرايط امروز و سلسله مراتب تضاد ها .
تضاد اصلی
تا آنجايی که به پهنه عام برمی گردد ، " تضاد اصلی " برای تمام نيروهای انقلابی و ترقيخواه در سطح جهانی ، همچنان " سرمايه متمرکز يهود " و عوامل اجرايی آن در تمامی سطوح اجرايی و تصميم گيرنده دولت " ايالات متحده آمريکا " به مثابه تنها ابرقدرت موجود در شرايط کنونی می باشد . اين سرمايه ، عامل اساسی و تعيين کننده در جريان چهار جنگ جهانی در طول يکصد سال اخير بوده است و در تقابل مستمر با اردوی جهانی کار قرار داشته و دارد. هيچ حاکميت انقلابی و ترقيخواهی بدون تقابل با اين سرمايه ، اساسا امکان تحرک مستفل و حرکت به سمت آرمانهای آزاديخواهانه و استقلال طلبانه خود را نخواهد داشت .
اين سرمايه علی رغم اختلافات مشخص درون خود ، رهبری نظامی ، سياسی و مالی جهان کنونی را در پيچيده ترين اشکال خود در اختيار داشته و با دو اهرم اساسی " کنترل فرد " و " کنترل بازار " بدنبال تسلط و تثبيت حاکميت " فرهنگ " و " دستگاه ارزشی " خود بر جوامع بشری است. سيستمی که تجسم عينی آنرا در شرايط کنونی می توان در " گلوباليسم" به مفهوم عام ضرورت برچيده شدن تمامی مرزهای سياسی ، نظامی ، جغرافيايی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی در مقابل حرکت آزاد سرمايه کلان و حاکميت بی چون و چرای " دستگاه ارزشی" آن بر دنيا ديد.
اين تضاد، عام است . به همين اعتبار مجرد است . بنابراين بايد آنرا خاص کرد. يعنی عام را در خاص پياده کرد . يعنی آنرا مجسم کرد. بعد هم بايد از ميان سلسله تضادهای خاص و مجسم ، تضادی را برگزيد که عمده است . يعنی بدون حل آن ، امکان حل و فصل تضادهای ديگر که نسبت به آن فرعی هستند ، وجود ندارد .
انتخاب اين تضاد عمده نيز صرفا با ما نيست . ويژگی تضاد عمده اين است که در عمل ، خواه ناخواه در دستور روز قرار می گيرد .
تضاد عمده
تشخيص درست " تضاد عمده" در شرايط حاضر ، يکی از پيچيده ترين و دشوارترين بخش هر گونه " تحليل مشخص از شرايط مشخص" در اوضاع و احوال کنونی است . پيچيدگی اين تشخيص درست بويژه در اين نقطه است که " ارتجاع " در شرايط ضعف و غيبت " انقلاب "، پرچم ضديت عوامفريبانه با " تضاد اصلی " را در ميان نيروهای ترقيخواه جهانی و توده های خاورميانه ، بالا برده است . دشمن ترين دشمنان مردم ايران و منطقه ، به مصاف با منفورترين رژيمهای دنيای معاصر در ميان مردم خاورميانه يعنی رژيم آپارتايد در اسرائيل و اشغالگران آمريکايی و انگليسی رفته است .
بديهی است که خود اين" تضاد عمده" در جای جای دنيای کنونی و در ميان کشورهای گوناگون جهان با يکديگر متفاوت است . درکوبا و ونزوئلا و نيکاراگوئه ممکن است اين تضاد، زمين تا آسمان با آنچه که ما در ايران با آن رودررو هستيم ، فرق داشته باشد و فرق هم دارد. اگرچه در رابطه با تشخيص " تضاد اصلی " ممکن است تناقضی موجود نباشد . اگر غيراز اين بود که ديگر نيازی به " تحليل مشخص از شرايط مشخص" نبود ! خيلی راحت می شد کپی برداری کرد. همانگونه که خيليها کرده و می کنند.
" تضادعمده" درشرايط مشخص کنونی جامعه ما بی هيچ ترديدی ، رژيم "جمهوری اسلامی" در تماميت سياسی ، تشکيلاتی و ايدئولوژيک آن بوده و هست . هر تضاد ديگری نسبت به اين تضاد ، فرعی است . انحرافی است . عمده کردن هر تضاد ديگری و همسان نماياندن هر تهديد ديگری با اين " تضادعمده" اگر يک سرش بدرون رژيم ضد بشری حاکم بر ايران برنگردد ، بدون شک نهايت ساده لوحی و پرتی از مرحله است . عوامفريبی محض است .
بدون حل و فصل اين تضاد ، هيچ تضاد ديگری در جامعه حل شدنی نيست . اصلا ورود به يک رودررويی جدی با " تضاد اصلی " هم از کانال حل قهرآميز اين تضاد می گذرد . بدون اعتقاد به ضرورت بی قيد و شرط گذار پيروزمندانه از روی لاشه نظام متعفن فقاهتی ، ضديت نسيه با امپرياليسم و صهيونيسم تنها بدرد خالی کردن خود و توجيه بريدگی سياسی و مبارزاتی می خورد و لاغير . اين کدام صلحی است که در ادامه حيات رژيمی متصور باشد که نزديک به سه دهه در جنگ مداوم با جامعه و نيروهای سياسی آن بسر می برد ؟
جنگی را که رژيم آغاز کرده است ما به پايان خواهيم برد . در اين راستا هر پرچمی را که در کنار و هم عرض پرچم ظفرنمون " سرنگونی قهرآميز" رژيم " جمهوری اسلامی" به اهتزاز درآورده شود ، قاطعانه بزير خواهيم کشيد . هيچ فتنه ای ما را از راهمان منحرف نخواهد کرد که ما ديرزمانی است که چشمهايمان را لحظه ای ، آری لحظه ای هم از خيمه و خرگاه دشمنترين دشمنان ايران و انسان بر نگرفته ايم . هيچ قرآنی بر نيزه ها ما را نخواهد فريفت و هيچ " گفتمانی" را در کنار و هم عرض " گفتمان سرنگونی" به رسميت نخواهيم شناخت . نه جنگ با عراق اين گفتمان را به حاشيه راند و نه تهاجم نظامی آمريکا توان آنرا دارد که بر اين گفتمان پرده بيافکند . ما قصد بازکردن بند از بند اين رژيم ضد ايرانی کرده ايم . ما را هيچ بازگشتی نيست که پلهای پشت سرمان را دير زمانی است يکی پس از ديگری منفجر کرده ايم.
در اين واقعيت پرشکوه هيچکس ترديدی نداشته باشد .
bijanniabati@hotmail.com
هفتم آذرماه 1386