طی بخش اول این مقاله که در شماره گذشته بولتن بحران به چاپ رسید به نقاط و نکاتی کلی از موضوع جنبش کردستان و تحولات آن در سال های بعد از انقلاب بهمن اشاره رفت. در این بخش و از آنجا که موضوع جدید یعنی موانع سال های اخیر این جنبش و اشتباهات آن بحثی همه گیر، کلی و با تفاسیر گوناگون را میتواند شامل شود، به طور اختصار به برخی مواردی اشاره میشود که نه به عنوان دفاع از یک حرکت سیاسی مشخص در کردستان قلمداد شود و نه به معنای کلی نگری و در بردارنده همه موضوعات مورد مناقشه باشد.زیرا بطور مشخص بعد از سال ها مبارزه سیاسی در کردستان علیه رژیم سیاسی حاکم، تقریبا تمامی گروههای سیاسی کرد که اصطلاحاً جملگی خود را یگانه رهبر جنبش میدانند ، متناوباً در نقاط مختلف جهان، جلسات بحث و گفتگو در رابطه با مساله این جنبش تشکیل داده و سعی کرده اند راجع به مسائل آن دیدگاه های خود، نقاط ضعف و کلاً کمبودها را توضیح دهند.از مهمترین اشکلات این مبحث و اگر صریح بخواهم به آن اشاره کنم، مبری دانستن ارائه دهندگان صورت مسئله از هر نوع ایراد و اشکال و همزمان متهم کردن دیگر طرف های حاضر در این جنبش به انواع اتهامات رنگارنگ است که ممکن است بخشاً صحیح اما در اغلب موارد تهی از استنتاجی حقیقی است.
پرداختن به یکایک این اشتباه ها نه جای این نوشته و نه وظیفه نگارنده این سطور است. در این بخش از نوشتار سعی خواهد شد که عاری از مغرض نگری به کلیاتی اشاره شود که تا آنجا که من به آن ها واقفم مورد تایید شماری از مبارزان سیاسی در این عرصه است.
برای پیشگیری از انحراف مباحث حول اشتباهات جنبش کردستان تا زمانی که ارگان منتخب ومسئولی ایجاد نشده ، صاحبنظران و کسانی که به نوعی مبارزات مردم کردستان را رهبری کرده اند، باید به هم برخوردی صمیمانه داشته باشند و از اظهار نظر به شیوه های متمدنانه خودداری نکنند .در خصوص اشتباهات و یا به اشتباه هدایت شدن ناعامدانه جنبش کردستان نیز مسائل اساسی را باید به بحث گذاشت و مانع کشیده شدن بحث ها به مسائل حاشیه ای شد .به همین منظور است که از دید من جمعبندی و نتیجه گیری از بحث ها و تعیین موضوع برای بحث های تازه ضروری است .
در حال حاضر که احزاب اپوزیسون کردی با مشکل تبعیدی بودن مواجه اند و همزمانی این بحران با بحران اتمی و تشنجی که جمهوری اسلامی با جامعه جهانی ایجاد کرده است،طرح و بررسی مباحث اساسی در فضایی سراسر حقیقی و بدون اتهام زنی را مشکل می سازد، اما نمی توان به بهانه اینکه اولویت ما "سرنگونی جمهوری اسلامی" است، از مباحثه در مورد اشتباهات آن به منظور ممانعت از تکرار آنها غافل شد .
بی گمان تاریخ اشتباهات سیاسی در کردستان ایران تنها به سه دهه اخیر بر نخواهد گشت و باید ریشه آن را در هشت دهه استبداد شاهی و دینی در ایران جستجو کرد. همزمان با آغاز و پایه گذاری استبداد در ایران و شکل گیری دوره نوین از مبارزات سیاسی، همزاد دانستن امر "مبارزه" و "اشتباهات تاکتیکی و سیاسی" اصلی غیر قابل چشم پوشی است.
با به قدرت رسیدن خاندان پهلوی در ایران و در حالی که قبل از آن هم مردم حال و روز خوشی از دست حکومت مرکزی و سردمداران مملکت نداشتند و باز هم در شرایطی که به عقیده برخی صاحب نظران سیاسی این به قدرت رسیدن، شاخص پس رفت دیگری بر معادلات سیاسی فرهنگی ایران افزود و بر فلاکت و نابسامانی در کشور عمق بیشتری بخشید،کردستان و جنبش سیاسی آن به جهت مبازرات مداوم و گاهاً از سر آشفتگی، نتوانست حقایق این جدل را به سود پیروزی خود تشخیص دهد تا از آن برای تضعیف رقیب بهره جوید.
با نیم نگاهی سریع به آن دوران متوجه میشویم که اگر واکنشی قوی در برابر سیاستی که میرفت به تدریج استفاده از زبانهای غیرفارسی در ایران را ممنوع کند و به عنوان نمونه عدم استفاده مستقیم زبان کردی در کردستان را در مجامع رسمی به دیدگاه حاکم تبدیل کند،وجود میداشت، اگر دفاعی محکم در برابر توهین و تحقیر ملیتهای غیرفارس و در این بخش، مردم کردستان به طور مشخص بروز داده میشد که صورتی علنی تر به خود میگرفت و اگر مقاوتی سنگین (البته با علم به شرایط آن روزهای سخت و حفظ انتقاد از اشتباهات آن دوره) در دفاع از جمهوری کردستان و دستاوردهای آن در 1946 شکل میگرفت، شاید امروز موقعیت جنبش کردستان در جاهای دیگری بود و مردمی تشنه آزادی میتوانستند به دور از حسرت آن روزها، امروز در فضایی بازتر در کنار دیگر مردم ایران، ایرانی که هم مبارزات سیاسی و هم احزاب آن، باید مورد بازبینی منتقدانه قرار داده شود، زندگی کنند.
اين تصور باطل که نقد کارکردهای یک دوره مشخص به قرائت های افراد جداگانه ، شخصيت ها و سازمانهای سياسی بستگی دارد ، به آشفتگی در سنجش واقعی دامن زده و دست سو استفاده گران را برای توجيه ظلم و ستم های غيرقانونيشان باز خواهد گذاشت. قوانين و سيستم های حقوقی استبدادی که ناقض حقوق مردمان ایران چند ملیتی اند ،که میبایست دهه ها قبل همراه با ظلم و ستم های ناشی از آن از ميان برداشته میشد که پيش شرط ايجاد يک جامعه قانونمند باشد، در حقیقت نقطه ثقل موضوع این دیدگاه انتقادی است. جنبش کردستان که جدای از خواسته ها، آرمانها و جغرافیای خود غالباً در درون خود از لایه های اجتماعی مختلفی تشکیل شده و ارتباطی دینامیک بین آنها برقرار بوده که مایه پویایی و حرکت جنبش شده است، در ابعادی عملی نتوانست به خوبی از فرصت های به دست آمده بهره ببرد.
این فرصت سوزی را نمیتوان و نباید صرفاً به بخشی از مردم کرد، رهبران سیاسی و حتی سازمان و احزاب مشخصی نسبت داد.با توضیحی کوتاه بر لایه های متفاوت اجتماعی-سیاسی در کردستان در اینجا سعی خواهد شد که به عدم وجود یک سازماندهی صحیح، کار همبسته برای نیل به مقصود و شناخت نقاط حقیقی ضعف کمک کرد.
کردستان که دهه هاست در محرومیت شدیدی نگاه داشته شده، مردمی را در خود دارد که این مردم بعنوان حامی و پشتیبان اصلی جنبشهای سیاسی موجود در آن مطرح میباشند که به علت مشکلات اقتصادی، درگیری روزمره گیهای زندگی و غیره، نقشی مقطعی و نه همیشگی داشته و دارند ، به این معنی که این بخش کثیر از مردم کردستان در مواقع نیاز و لزوم به اثبات نقش و حمایت خود و به صورت اجرایی پرداخته اند. این مردم در مقاطعی تاریخی از جمهوری کردستان در 1946 گرفته تا مقطع انقلاب بهمن 1979 و حتی خیزش های تابستان 2005 مهر خود را بر تحولات زده اند.مردم کرداگر چه در اکثر اوقات و در زمانهای عدم فعالیت، گاهاً با احتیاط رفتار کرده اند اما در زمان ابراز نقش،بسیار شورانگیز حضور پیدا میکنند.
در میان همین مردم، عده ای جوان پر شور و پر انرژی با توجه به قرار گرفتن در گروه سنی خاص و وجود دهه ها مبارزه سیاسی در افکار پیشینیانشان، دارای نقشی رادیکال و تندرو در خیزش های ضد رژیمی اند. این طیف از سیاسیون کرد بدلیل جوانی و نداشتن مسئولیتهای خانوادگی و زندگی، توانایی فعالیتهای فکری و اجرایی را به صورت مستمر دارا میباشد و در تمام ادواری که در جنبش کردستان دوران ساز شده است، نقش این لایه اجتماعی قابل انکار و اغماض نیست.جوانان کرد در اکثر مبارزات سیاسی و دوران سیاه دیکتاتوری از پیشروان صفوف مبارزه بوده و بی هیچ چشم داشت و صرفاً با آرمان رسیدن به آزادی یک ملت تحت ستم از یوغ تبعیض و نابرابری به کارزار رفته اند.
در کنار این مبارزان جوان، نسلی از مبارزان قدیمی جنبش کردستان حضور دارند که با کوله باری از تجارب سیاسی، امروز و بعد از سال ها کماکان در حسرت رهایی از چنگال استبداد به سر میبرند. این عده جدا از آنکه مسئولیت یک زندگی مشترک را به دوش دارند، در همان حال با راهنمایی های خود به طیف جوان و مبارز تا حدود زیادی به آنها یاری رسانده اند. این تعریف از لایه های اجتماعی در کردستان را میتوان تا چند مورد دیگر ادامه داد اما چون بحث را ممکن است گاهاً از مسیر خود خارج کند و از اصل موضوع دور سازد، لذا به همین موارد اکتفا شده و قصد دارم نشان داده باشم که با چنین مردمی و با وجود مبارزان قدیم و جدید در جنبش کردستان ، به علاوه کلیت مردمی که هر آن میتوانند پشتوانه یک مبارزه جدی علیه رژیم باشند، احزاب سیاسی و رهبران آنها در کردستان، اگر چه شاید با مدیریت مقطعی، مهر خود را بر تحولات سیاسی ایران کوبیده اند، اما به شکلی پیگیر، صحیح و مدبرانه از تمامی شانس ها و رویدادهای تاریخی بهره نجسته و قادر به فرم دادن صحیح جنبش در سطحی وسیع نبوده اند. این ارتباط ارگانیک و ناتوانی در استفاده بهینه از آن را اگر چه نمیتوان به فضای کار و وجود خفقان سیاسی منتصب نکرد، اما به همان نسبت ممکن بوده و هست که اشکال و روشهای مختلفی برای مبارزه سیاسی طرح و بررسی کرد و میشد از فضاها و امکانات دیگر و گرچه محدودتری استفاده کرد. این عدم توان را در ادامه همین موضوع بیشتر باز خواهم کرد و تلاش میکنم به سهم خود دلایل آن را توضیح دهم. جنبش کردستان از جنبش های همیشه زنده در تاریخ معاصر ایران بوده است؛ ویژگی اصلی این جنبش، ماهیت آزادی خواهانه آن و تلاش در راستای ایجاد یک جامعه دمکراتیک و برابر و رسیدن به تساوی حقوق ملیت ها در ایرانی آزاد بوده و هست. در یک صد سال اخیر، از دوران مشروطیت به این سو هر گاه سخن از مبارزات سیاسی بوده، مبارزه مردم کردستان در راستایی که تا حدودی توضیح داده شد، کاملاً هویدا بوده است اما نبود سیستمی صحیح و با برنامه که جهت های اصلی و آینده این مبارزات را در خود حمل کند، از نقاط ضعف اصلی آن محسوب میشود و من این گرانیگاه را بی ارتباط با رقابت های گاهاً نابه جای احزاب سیاسی در کردستان با یکدیگر نمیدانم. گرچه همگی این احزاب در استنتاج از موضوع، خود را مقصر نمیبینند و دیگری را متهم به کارشکنی و گاهاً "خیانت" میکنند، اما در ابعاد کلی به اعتقاد من هر کدام در این اتفاقات به نوعی سهیم بوده اند. از آنجا که محور بحث بیشتر باید حول سه دهه گذشته و رویدادهای آن بچرخد، از همین رو به مقطع انقلاب بهمن 1979 و سال های پس از آن اشاره میکنم. با آغاز قیام توده ای در ایران علیه استبداد شاهنشاهی، مردم کرد همراه با دیگر ایرانیان یکی از ستون های این مبارزه بودند و تا برهه سرنگونی یک دم از مبارزه باز نایستادند. جنبش آزادی خواهانه کردستان،که انقلاب بهمن پروسه رشد و انکشاف شعور ملی مردمش را یک فاز بزرگ به پیش رانده بود،دوره ای را که در شرایط معمولی شاید طی دهه ها و آنهم با کار ترویجی مداوم، ممکن بود به پیش رود در فاصله یک مقطع زمانی کوتاه طی کرد و شعور سیاسی خود را طی این مرحله رشد داد. این جنبش سیاسی نوین برای فعالین سیاسی کرد آینده بسیار روشنی را نوید داد و اگر چه مانند مبارزات ملی مردم آذربایجان از گستردگی به پهنای ایران دور بود اما برای فعالین سیاسی ایرانی مامنی مناسب و درخور برای ادامه کار و فعالیت شان چه از نظر کار سیاسی و چه از نظر مبارزه مسلحانه شد.همین ویژگی باعث پیوندی محکم میان احزاب و سازمان های سیاسی کرد و دیگر ملیت های تحت ستم ایرانی در کنار دیگر اپوزیسیون شد. در اینجا لازم است اشاره کنم اگر چه آن زمان چنین ارتباطی مبرم و ضروری بود، اما بعدها به جای انطباق فکری این فعالین با هم و گستراندن سطح مناسبات، برخی از نیروهای اپوزیسیون که با نیروهای کرد کار مشترک سیاسی کرده بودند و یا آنکه با آنها حزب مشترک و یا به قول خودشان "سراسری" ایجاد کرده بودند، مشکلاتی را بر جنبش کردستان تحمیل کردند که امروز هم خسارات آن کماکان برجاست.
به دوران انقلاب و تحولات آن برمیگردم. پروسه انکشاف و رشد شعور سیاسی مردم کردستان و مبارزات آن،محدود نماندن در چارچوب تنگ خواستهای ملی و پرداختن به خواستهای دموکراتیک عمومی جامعه بود.در واقع جای دفاع از آزادی بیان، اجتماعات، مطبوعات و سایر آزادیهای فردی و اجتماعی در مبارزات سیاسی آن دوران در کردستان خالی نبود و اگر چه کمترین حقوق هم دریافت نشد اما به هر حال جنبش کردستان از معدود جنبش هایی بود که همه عرصه های مبارزه را پر کرده بود و میدانی برای اضهار نظر منفی علیه خود باقی نگذاشته بود.تنوع احزاب سیاسی در آن دوران اگر چه کم بود اما کیفیت شعارهای آنان و ارائه طرح های متعدد به جنبش سیاسی-اعتراضی، سبب گردید که جنبش کردستان، با چهره ای جدید مبارزات خود را پیش ببرد.
دلیل این امر صف بندی سیاسی تازه در کردستان ایران بود. اگر تا پیش از انقلاب بهمن عمدتاً جنبش کردستان با سیمای یک جنبش تک حزبی در اذهان تداعی میشد، با انقلاب بهمن1979 نسل جدید مبارزان قد علم کردند و سطح خواست های سیاسی این جنبش را به مرحله دیگر و سطوح تازه تری سوق دادند.
من در اینجا با ارائه تصویری عمومی از صف بندی آن دوران تلاش مینمایم ، که هم بروز تفکرات جدید سیاسی را معلوم کنم و هم زمینه ای باشد که در بخش پایانی این نوشته ،آینده این صف بندی و تاثیر انشقاق و جدایی میان این احزاب را بر سرنوشت جنبش کردستان، رابطه اینها با احزاب اپوزیسیون در ایران و سمت دهی به ساختار آینده ایران را توضیح دهم.
همانطور که در بالا اشاره شد، اگر چه حتی به اشتباه ، اما تا قبل از قیام بهمن 1979، جنبش کردستان با سیمای جنبشی تک حزبی تعریف میشد. این اشتباه و صد البته فقدان دیگر احزاب سیاسی برای کاری جدی، هم امر را به آن حزب مشتبه کرده بود که جنبش کردستان تنها یک قیم دارد و هم به اپوزیسیون و فعالان سیاسی امر مشتبه شده بود که کردستان، یعنی یک حزب معلوم الحال و با سیاستی معلوم. دومین ضعف جدی جنبش کردستان تا مقطع انقلاب بهمن، غرق شدن در خود و عدم توانایی در دیدن واقعیتهای پیرامونی بود. اینکه جمهوری کردستان در 1946 بزرگترین تحول سیاسی در مبارزات مردم کرد است، شکی در آن نیست؛ ولی واقعیت اینست که بغیر از حزب مورد اشاره، افراد و شخصیت های مختلفی حضور داشتند که اگر چه مبارزه برای احقاق حقوق ملی و فرهنگی برای تمامی آنها مخرج مشترک بزرگی بود ، اما به دیگر موضوعات مورد مناقشه که به سرنوشت ایران و موقعیت کردستان در این کاتاگوری مربوط میشد، بی توجه نبودند اما صدای آنها در آن بین یا کم شنیده میشد یا اگر هم شنیده شد با نوعی از مخالفت ضمنی و گاهاً عمدی مواجه و نتیجتاً در نطفه خفه شد. با رفع این معضل که همزمان شد با انقلاب بهمن، جنبش کردستان به دور جدیدی پا گذاشت و توانست با جمع آوری لایه های گوناگون سیاسی-اجتماعی در آن دوران، مقبولیت بیشتری برای کار سیاسی بیابد و در همان حال که جوابگوی مطالبات مختلف مردم شد، رابطه ای به مراتب بهتر با فعالان اپوزیسیون در سطوح گوناگون ایجاد کند.
از دید جنبش کردستان در زمان انقلاب بهمن جنبشهای ملی و در آن میان جنبش فوق الذکر، در بستر خویش جنبشهایی دموکراتیک و عدالتجویانه تلقی شده و میشوند. این بدین معناست که این جنبش در همان ایام تشخیص داده بود که نسبت به بررسی و ارائه راه حل کلیهی مسائل مربوط به ملیت های تحت ستم و از جمله مسئلهی زن بی تفاوت نباشد و چاره ای برای آن بیاندیشد.اگر چه در سراسر ایران بودند کسان و احزابی که صرفا در چارچوب مسئلهی زبان نگاه هایشان را محدود نگاه داشته بودند و در واقع جز اینکه محدودیت فکری خود را به نمایش بگذارند، هنر دیگری از خود بروز نداده بودند، تبلور دیدگاه چپ در کردستان در قالب نگرشی فرموله شده، موضوع تازه ای بود که هم تغییری اساسی در کلیت دیدگاه سیاسی جنبش کردستان بود و هم اینکه جنبش مردم کرد را با جنبش های آزادی خواهی، برابری طلبی جنسی و سیاسی و عدالت خواهانه در دیگر مناطق ایران، پیوندی تازه بخشید.
روشنفکران کرد، به نوعی زمینه این ارتباط و پیوند جدید را فراهم آوردند.آنها با وضوح و بسیار شفاف اعلام کردند جامعهای که اعتنائی به حقوق برابر برای همگان، به حقوق حقه ملیت های تحت ستم، برابری جنسی، احساس و پیوندی ارگانیک میان قشرها و طبقات مختلف اجتماعی و آزادی در معنای جهانشمول آن ندارد، نخواهد توانست جایگاه مناسبی در جامعهی ایران برای خویش دست و پا کند.پافشاری روی جنبههای مشترک دگرجنبشهای اجتماعی (جنبشهای زنان، جوانان، کارگران، دموکراسیخواهان)، مطالبهی کلیهی خواستهای دموکراتیک در کنار مطالبات ملی، از وظایف گریزناپذیر روشنفکر جنبش ملی شمرده شد و این سرآغازی تازه در مبارزات ملی در کردستان ایران بود.
اگر به طور مشخص بخواهم از طیف های مختلف سیاسی در کردستان نام ببرم، چون کار مشکل و زمان بری است، از نقاط حاشیه ای گذر کرده و صف بندی های واضح و آشکار را نام خواهم برد که این صف بندی ها پیرامون خود، جریانات و احزاب مختلفی را نیز پناه داده بودند.
در زمان انقلاب بهمن 1979 کردستان با سه طیف مشخص از سیاسیون روبرو بود. عده ای که از سال ها قبل در قالب تعریف شده خویش یعنی مبارزه برای رهایی ملی شناخته میشدند، عده ای از فعالین چپ که با سازمان دهی جدید و قالب حزبی به میدان آمده و علنی ساخته بودند و گروه های اسلامی که به قصد احیای مدل حکومتی خود، مشغول مبارزه بودند.لازم به اشاره است که شكلگیری قطبها و بلوكهای سیاسی البته به نوبه خود میتواند پدیده مثبتی باشد.
این صف بندی اگر چه در نوع خود، امری مثبت بود اما پلاریزه شدن مبارزات مردمی حول این قطب های سیاسی ، چند اشکال با خود به همراه آورد. ابتدا اینکه نوعی از تقابل منفی و متهم کردن یکدیگر به انواع و اقسام اتهام های گاهاً ناروا شکل گرفت و ثانیاً در حالی که امید میرفت این پلاریزاسیون که توانسته بود خواست های متفاوت سیاسی در کردستان را نمایندگی کند و طیف وسیعتری را برای مبارزه در خود جای دهد، به جای آنکه جبهه متحدی برای کار سیاسی مشترک ایجاد کند، نه تنها به این مقصود نرسید بلکه در برخی جاها به تضعیف انسجام و اتحاد سیاسی در کردستان انجامید.(گروه ها و دسته جات اسلامی در این مبحث به هیچ عنوان در صفوف مبارزان جای نمیگیرند و عمدتاً از دید من نقش منفی و غیر قابل گذشت داشته اند).
مردمی که تا قبل از آن برای رهایی از ستم استبداد و تحقیر حتی در نهان هم به نوعی از اتحاد مبارزاتی ایمان داشتند و نیروی اساسی مبارزه به حساب می آمدند، اگر چه مقاومت های قهرمانانه خلق کردند اما اگر درایت سیاسی رهبران بیشتر از این بود و دل فراوانی بیشتر را شاهد بودیم، بی شک ایجاد یک اتحاد حقیقی تر میان همین مردم که رسالت هر رهبر و جریان سیاسی است،دستاورد های بیشتری میتوانست داشته باشد.این اتحاد آنجا ضروری میشد که چالش جمهوری اسلامی برای دستيابی به استقرار و ضعف یک دولت تازه به قدرت رسیده که قصد داشت انقلاب را به سراسر جهان صادر کند و این ادعاها، افکار عمومی جهان و بويژه قدرتهای جهانی و در صدر آن آمريکا را با نگرانيهای جدی مواجه ساخته بود، میتوانست بهتر از اینها هدایت شود و از فرصت تاریخی آن دوره بهره های بیشتری جست. فعل و انفعالات سياسی در سطح جهان ، اگر چه در سطح کوچکی بر معادلات سیاسی در کردستان اثر داشت، اما نمیتوان تاثیر آن را نادیده گرفت. در آن دوران و با وجود دو ابر قدرت در جهان، بسیاری از کش و قوس های سیاسی از سوی این دو قدرت بزرگ نظاره میشدند و تا حدود زیادی هم متاثر از برخورد و تقابل جهانی آنها بود. در واقع رژيم جمهوری اسلامی با تاکيد به استراتژی مقابله با غرب و دميدن در فضای مذهبی منطقه به مثابه اهرم سياسی، از نظر قدرتهای جهانی از زوایای مختلفی مورد اتهام بود و در کردستان با وجود یک جنبش سیاسی مسلحانه میشد کارهای بیشتری با همین پشتوانه های جهانی ترتیب داد.منظور من از کارهای بیشتر، انکار مبارزات درخشان سیاسی در کردستان نیست بلکه قصد من آن است نشان دهم که اگر از برخی محدود نگری ها فاصله گرفته میشد و آینده روشن برای رهایی ، مبنا قرار میگرفت، امروز جنبش کردستان دستاورد های بیشتری میتوانست داشته باشد.
به هر حال این اشتباهات سبب شد که کمتر به اتحاد مبارزاتی توجه شود و هر یک از جریان های سیاسی، با متد خاص خود به موضوع مقابله با دیکتاتوری نگاه کنند و روش های دیگران را یا بیهوده و یا بی اثر تلقی کنند. با ابن وجود نیز جنبش کردستان تا آخرین توان در برابر استقرار جمهوری اسلامی مقاومت کرد و در حالی که زیر توپ و خمپاره باران شهرهای کردنشن، مبارزه همچنان ادامه داشت، شماری زیادی از سیاسیون ایرانی که در دیگر شهرهای ایران امکان ادامه زندگی نداشتند به کردستان آمده و در آنجا و تا عقب نشینی نیروهای پیشمرگ از شهرها در این مناطق ماندند.
نیروهای کرد اپوزیسیون در همان حال که نیک آگاه بودند هیچ كدام به تنهایی قادر نیستند در برابر هجوم جمهوری اسلامی به کردستان به عنوان یگانه نیرو، ایستادگی کنند و مردم را سازمان دهند و پیكاری همه جانبه را رهبری نمایند، اما با این وجود اگر در مواردی هم زیر فشار مردم به اتحادی لرزان رسیده بودند، به سرعت پس از نشست های خود با هیات های پی در پی جمهوری اسلامی به مخالفت یکدیگر میپرداختند. از این رو اگر در جایی هم ندای اتحاد و ائتلاف که از هر سوی به گوش میرسید توانسته بود احزاب سیاسی را تحت فشار به ائتلاف برساند، در نهایت فقط به قطبسازیها و بلوكبندیهای سیاسی راه برد و به جای امید بخشی، موجب یاس میگردید.بررسی علل عدم رسیدن به یک ائتلاف همه گیر در کردستان را باید همانند دیگر تلاش های ناموفق اپوزیسیون در ایران برای یک اتحاد سیاسی در یک جبهه مشترک بررسی کرد. امروز اگر اینک نیز همین اپوزیسیون از آنجا که شماری مبنای ایجاد یک جبهه مشترک را طوری تعریف میكنند كه تنها بخشی از اپوزیسیون همسوی خود را در بر بگیرد. و برخی دیگر با یک سو نگری خاص خود انتظار دارند كه دیگران به اتحاد تعریف شده آنان بپیوندند. به نتیجه نرسیده اند، جنبش کردستان نیز به همین درد دچار بود.
مشکل به همین جا ختم نشد، زیرا آمدن نیروهای سیاسی غیر کرد به کردستان ، فضا را تغییر داد و این تغیر را به صورت اختصار در اینجا توضیح میدهم.
مبارزه مردم کردستان علیه دیکتاتوری و استبداد نمیتواند فارغ از همبستگی با دیگر مردم ایران جهت رسیدن به آزادی و تنها و یک تنه باشد.تجربه نشان داده است كه مبارزات مردم كرد به تنهایی و بی پشتوانه سایر مردم ایران موفق نبوده است.از همین رو و از آن جهت که بسیاری از نیروهای سیاسی ایران در گذشته در دفاع از حقوق دموكراتیك مردم كرد و دیگر ملیت های تحت ستم ایرانی كوتاهی كردهاند، حضور عده ای از سیاسیون ایرانی که با افکار چپ به کردستان آمده بودند تا گویا یک یا چند حزب "سراسری" ایجاد کنند، مورد استقبال قرار گرفت و این استقبال نشان داد که مارک "تجزیه طلبی" عنوانی بی معناست و زمینه کار مشترک و همبسته در کردستان، اگر از سایر نقاط بیشتر نباشد کمتر نیست.
در این میان اگر چه احزاب مختلف بسیاری در کردستان پایگاه و نیرو داشتند، اما آنچه به موضوع فوق الذکر اهمیت میبخشد، اتحاد یک سری از این سیاسیون با کومه له _ سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران بود. گروه سهند که برای همکاری با کومه له آمده بود، از پشتوانه مردمی و پایگاه اجتماعی این حزب در کردستان نهایت استفاده را برد و خود را در قالب حزب کمونیست ایران جای داد.
این سری از فعالان سیاسی که خود را متعلق به تفکرات انترناسیونالیستی میدیدند، از دید من نه تنها خدمتی به انترناسیونالیزم جهانی نکردند بلکه تا توان داشتند در راه تضعیف جنبش کردستان، گام نهادند. اینان میخواستند ذهن مردم را از مبارزه برای رهایی از ستم ملی و استبداد و خفقان و نابرابری به مبارزه برای انقلاب کارگری منحرف سازند و به جنبش کردستان بقبولانند كه انقلاب کارگری مسئلهای «سرنوشت ساز» برای انسان قرن بیستم است و با تمام نیرو کوشیدند از توان جنبش کردستان، جنبشی که با همه وجود قیمت بالایی در مبارزه سیاسی داده بود، به سود ایده های خود که بعدها ثابت شد جز شعارهای دهن پرکن چیز دیگری نیست، بهره جویند. از همین رو بیش از هر زمان دیگری اثبات شد، جنبشی که ابتدا در صدد رهایی و آزادی خود گام برندارد، توان همراهی و همیاری دیگر جنبش ها و اعتراضات سیاسی و اجتماعی را نخواهد داشت.
اما این اشتباه باز هم از یک سو به صداقت سیاسی شماری از رهبران جنبش کردستان بر میگشت و از سوی دیگر نمیتوان و نباید نقش و کارکرد هژمونی چپ در سطح جهانی و تاثیر آن بر این موضوع را بدون تامل و تدقیق پشت سر گذارد. با این حال من بر این اعتقادم درست است كه در ایران، ملیتهای گوناگون بسر میبرند و طی سالیان دراز ستم حاكمان مستبد و مرتجع شاهی و دینی بر ملیت های غیر فارس در اشكال مختلف وجود داشته و این واقعیت، تضادهایی را بین این ملیتها به بار آورده است،ولی صرفاً آیا اگر دولتهای مرکزی آنقدر ستمگر و مرتجع بوده اند و آنقدر ملیتهای تحت ستم و خصوصاً مردم کردستان را عقبمانده، بسته و بیگانه از جهان نگهداشته اند و دیگران نقشی نداشته اند، درست است؟ آیا سکوت معنی دار شمار زیادی از اپوزیسیون سال های دور و نزدیک ایران در برابر این مسئله نباید در برابر یک علامت سوال بزرگ قرار داده شود؟ از همین رو جنبش کردستان برای مانع شدن از بروز چنین اشتباهی، ابتدا میبایست حوزه روابط خود با این سیاسیون را تعریف، و سپس به کارزار کاری مشترک با آنها میپرداخت. در ایرانی چند ملیتی که ستم ملی خارج از تصور بیداد کرده و میکند، در ایرانی که سال هاست تبعیض و نابرابری بیداد میکند و در ایرانی که سخن راندن از حقوق ملی به درازای چند دهه ، ضد ایرانی گری و تجزیه طلبی لقب گرفته و میگیرد، کسانی که مدعی بودند "سخن گفتن از ملیت" شرمزاری بشریت است، پس چگونه بود با پشتوانه همین جنبش حاضر شدند برای خود اعتبار بخرند؟ چرا اینک و پس از سال ها، کماکان کادرهای اصلی و استخوان دار احزاب چند شقه ایشان را همان عناصر جنبش کردستان شامل شده اند؟
به هر حال این موضوع در خود جای بحث بسیار دارد که مقالات بسیار و مصاحبه های فراوانی در موردش نوشته و انجام شده است. اما به هر حال نقش منفی این گرایش بر جنبش کردستان، خصوصاً پس از جنگ خلیج و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی که چپ را در سطح جهان دستخوش تغییرات اساسی کرد، قابل اغماض نیست و باید درس های این اشتباه تاریخی چندین و چند بار مورد بازبینی و نقد قرار داده شود.
از نظر من امروز آن دیدگاه سکت و غیر واقع بین آنها که صرفاً با شعار ، در پی ایجاد انقلاب کارگری بودند رخت بر بسته و ایده دولت غیر متمرکز از نظر شمار زیادی از فعالان اپوزیسیون اعم از کرد، ترک، فارس،بلوچ، ترکمن و... بعنوان مناسبترین راه حل مشکل ملی در ایران میرود که پذیرفته شود و آمادگی تمرکز زدایی از هر زمان دیگری بیشتر است.حقیقتاً اشتباه بخشی از سازمان های سیاسی کرد در قرار گرفتن حزبی با این دیدگاه اگر جای خود را به ایده سیاسی امروز آنها میداد، جنبش کردستان در جایگاهی ایده آل تر میبود.البته نباید از نظر دور داشت اگر امروز یخهای منجمد شده مغزهای شونیسم ایرانی و یا بخشی از چپ ناواقع بین در حال ذوب اند و میرود که هر چه بیشتر ضرورت پذیرش شرکت دادن نیروهای سیاسی ملیت های تحت ستم، در قدرت و حکومت آینده ایران به امری اجتناب ناپذیر تبدیل شود و تقریباً این ایده میرود که ثابت شود بدون آن آینده ای برای یک ایران متمدن قابل تصور نیست، در آن روزها و سال های پایانی دهه پنجاه شمسی و دهه شصت، گاردی شدید در برابر این تفکر موجود بود که این انتخاب را با قیمت بسیار گزاف همسان میساخت. قریب به یک دهه همکاری مشترک سیاسی و همراهی با این بخش از اپوزیسیون "سراسری" که هرگز نه تنها حزب بعدی شان سراسری نشد بلکه همان عده معدود هم با چند انشعاب مواجه شدند درستی این حقیقت را ثابت کرد که اگر آن دوران و همین حالا نیز هرگز گامی در دفاع از ملیتهای تحت ستم و یا اعتراف به حقوق آنها در تشکیل حکومت غیر متمرکز ایران برنداشتند و حتی در طول دوران همراهی این عده با جنبش کردستان، به آنان به چشم متهمی نگریسته شد که باید برائت خود را به اثبات رسانند، مبرهن و اضح است که چشم امیدی به سیاست گذاری این چنینی نباید بست.این بحث بسی مفصل تر از آن است که بتوان در نوشتاری این چنین کوتاه بدان پرداخت و نباید از کنار اشتباه دیگر جریانات سیاسی کرد به سادگی گذر کرد. از آنجا که جنگ داخلی در کردستان ایران در دهه شصت، از ناگوارترین و سیاه ترین برگ های جنبش کردستان در کارنامه خویش است و چون بحثی قوس دار و بحث برانگیز است از اشاره به آن خودداری میکنم. همین بس که جنگ نالازم میان احزاب کرد که به جان باختن چند صد تن از بهترین فرزندان مردم، شریف ترین مبارزان سیاسی و پیکارگران راه آزادی انجامید، امروز هم دردی است که بر پیکره این جنبس سنگینی میکند.
پرداختن به این موضوع باید دقیق، موشکافانه و کلی باشد و با نقد جدی و صریح آن از تکرارش جلوگیری کرد. تجربه کردستان عراق، در حالی که دو حزب رقیب با هزاران تهدید و چندین دشمن خارجی به یک میزان دست به گریبان بودند، آزمونی تلخ است که باید از هر احتمالی که منجر به تکرار این حادثه در ابعاد گوناگون گردد، ممانعت کرد. این مهم، ممکن نیست مگر با به دست گرفتن سلاح نقد در برابر کسانی که آن روزها خواسته یا ناخواسته، عامدانه یا تحمیلی به آن دست زدند. بی گمان هر کس و هر طرف از ماجرا که طبق معمول دیگری را متهم به جنگ افروزی خواهد کرد، باید در همان حال اقرار کنند که جنگی بیهوده و فرسایشی بود. این جنگ جز تضعیف جنبش کردستان در مقطع سنگین مبارزه مسلحانه علیه دیکتاتوری جمهوری اسلامی هیچ فایده ای نداشت. اسناد در این مورد بسیار است و باید در آینده به موضوع یک بررسی اجمالی تبدیل گردد. سخن را در این رابطه کوتاه میکنم و از ادامه آن به دلیل برخی معذورات که در این نشریه باید رعایت گردد و سبکی بی طرفانه در نوشتار را اتخاذ کرد، خودداری میکنم.
امروز بعد از پشت سر گذاشتن پستی و بلندی های بسیار که جنبش کردستان را در شرایط امروز قرار داده است، سازمان های سیاسی کرد، فعالان شناخته شده این جنبش و چهره های منفرد سیاسی، علی العموم بر این نظرند که اگر سال ها در ایران کردها را "اصیل ترین قوم ایرانی" میخواندند و میخوانند و در پس پرده با ستمی سیستماتیک مانع دستیابی آنان به حقوق واقعی شان شده و میشوند ، اگر عده ای در لوای دفاع از کیان ایران زمین مدعی میشوند که در وضعیت فعلی ایران کرد و فارس هر دو تحت ستمند و محرومیت کردها را از تدریس زبان مادری و برابری حقوق سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و غیره نادیده میگیرند و این از دید همگان در کردستان، تعمدی و آگاهانه است، اگر شماری از فعالان سیاسی در تلاشند که به افکار عمومی در ایران بقبولانند که باید بدیده شک و تردید به کردها نگریست و به محض صحبت از حقوق کرد، انها را تجزیه طلب جلوه دهند که باز هم سیاستی سوخته و از رده خارج شده است، اگر نخبگان سیاسی بر این نظرند که مسئله ستم ملی در کردستان و حقوق برابر برای کردها مسئله ای با اهمیت و قابل اولویت دادن نیست و معتقدند که مسائل مهمتری همچون نبود دمکراسی در اولویت قرار دارد، و جداً در این اشتباهند که حقوق مردم کرد بخشی از مبارزه برای دمکراسی در ایران نیست، نتیجه باید گرفت که جنبش کردستان بخشی از ندای آزادی خواهی و حق طلبی در قالبی دمکراتیک است که قصد دارد با تعهد به داده های یک دمکراسی مدرن، از حقوق خویش دفاع کند.
اگر چه این نوشته جامع و کامل نبود، اما میتواند زمینه گستراندن بحثی فراگیر حول جنبش کردستان ، دستاوردهای آن و اشتباهات تاکنونی اش باشد.
در بخش پایانی این نوشته به قطب بندی های جدید سیاسی در کردستان ایران و آینده احتمالی این صف بندی ها و کلاً تصور شخصی خویش از روابط اپوزیسیون کرد با دیگر جریان های سیاسی ایرانی خواهم پرداخت.
ادامه دارد...