مدت کوتاهی پس از انجام آخرین قتل های افشا شده سیاسی توسط رژیم حاکم – که گفته می شود بیش از هشتاد تن را شامل می شود و البته باید بسیار بیشتر از این تعداد باشد - ، سردمداران رژیم به "جراحی" نظام پرداختند و با قربانی کردن تعدادی از احشاء و امحاء - اعضای سازمان اطلاعات خود – به تلاش برخاستند تا به نحوی "آبرومندانه"! با قربانی کردن عده ای از مجریان و آمران دست چندم این سلسله جنایت ها، به قطع کردن سرنخ هایی که به شناسایی عناصرعمده و اصلی می انجامید بپردازند. آنان اصطلاحی را مطرح کردند که طرح خود همین اصطلاح حکایت از توطئه ی گسترده ی دست اندرکاران این جنایت ها برای پنهان نگه داشتن نقش عمده و اساسی خود آنها بود. جنایاتی که در ابعادی گسترده و با رضایت و حتی آمریت بخش رهبری کننده حاکمیت انجام شده بود. آنها به جای قتل های سیاسی زنجیره ای و یا حتی عنوان رایج شده قتل های زنجیره ای، اصطلاح "قتل های محفلی" را به کار گرفتند تا با جا انداختن این اصطلاح، جنایات فوق را به محفلی مستقل و "خودسر" مربوط بدانند که به صورت خودسرانه اقدام به انجام این کشتارهای ضد بشری نموده است.
و این همه در حالی بود که با تلاش برخی از روزنامه نگاران و اصلاح طلبان حکومتی - که به هر حال به دلیل ارتباطات خود با لایه های اصلی قدرت و در مواردی وزارت اطلاعات، کسانی چون اکبر گنجی و عماد الدین باقی، که گفته می شود منابع اطلاعاتی هر دو سعید حجاریان بوده است – سرنخ ها تا بالاترین مقامات رژیم رسید و دامن حتی رهبر و ولی سفیه نظام را نیز گرفت.
سعید امامی به هر حال از کادرهای اصلی و هدایت کننده ساوامای رژیم فقها بود که پس از فلاحیان که آن زمان وزیر اطلاعات بود، نفر دوم آن وزارت خانه به شمار می رفت که طبیعتا در ارتباط تنگاتنگ با کلیه سران رژیم به سر می برد. رابطه اکبر بهرمانی رفسنجانی به عنوان رییس دولت و بعدها رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، بدون شک رابطه ای عادی با وزیر اطلاعات و دست اندرکاران امنیت رژیم نبوده است. و اتفاقا این وزارت خانه حساس ترین وزارت یک دولت به شمار می رود که می بایست امنیت شهروندان، و تحرکات عناصر بیگانه را به دقت زیر نظر بگیرد و به رییس دولت گزارش دهد. و اگر به این مسئله توجه کنیم که زنده یاد دکتر کاظم سامی، نخستین چهره شناخته شده قربانی شده توسط این شیوه ها بود و پس از آن تا سال 1377 و قتل 6 نفر در یک فاصله زمانی کوتاه، زمانی طولانی برای کشف و ردیابی این جنایات، در اختیار سردمداران رژیم بوده است، و آنان طی آن همه مدت، هیچ اقدامی برای پی گیری انجام ندادند، خود برای نشان دادن آگاهی و رضایت مجموعه رهبری کننده حاکمیت و سهیم و دخیل بودن آنان در این جنایات کافی می باشد.
از سوی دیگر نباید فراموش کرد که نام موجوداتی همچون محسنی اژه ای، اکبر رفسنجانی، علی فلاحیان، دری نجف آبادی، مصباح یزدی، روح الله حسینیان، احمد جنتی، و سعید امامی یا اسلامی، و ... تعدادی دیگر از حاکمان ریز و درشت، هنگام ارائه ی افشاگری ها – که نتیجه اش زندانی شدن برخی از عناصر فعال پیشین در ارگان های رژیم بود – به عنوان آمرین این قتل ها مطرح شدند.
فقها به صراحت دم از قتل و کشتار دگراندیشان می زنند!
عبدالله نوری در دادگاه خود خواسته بود که نام برخی از آمرین را افشا کند که گردانندگان دادگاه مانع شدند. البته "او پس از جلسه دادگاه صریحا گفته بود که "می خواستم بگویم که چه کسی دستور قتل پیروز دوانی را داده و از قضا او از کسانی است که در مجموعه دادگاه ویژه روحانیت هم حضور دارد." (1)
به بیانی دیگر تمامی آمرین قتل ها، یا مطلعین و موافقین آن، همه در دستگاه های رهبری و اجرایی، به ویژه امنیتی و قضایی سر نخ اصلی شان به هدایت گران رژیم از قبیل ولی فقیه، مجمع تشخیص مصلحت نظام، قوه قضاییه و ... می رسید.
در همین رابطه هاست که شیخ مصباح یزدی که مورد تایید و احترام بیشتر آخوندها و روحانیون، از جمله "مقام معظم رهبری" است، به صراحت هر چه تمام می گوید: "لزومی ندارد ما از غیر خودی ها به صرف اینکه پستی دارند حمایت کنیم بلکه باید همواره با آنان بجنگیم و هیچگونه رحم و مروت و رافت برای آنان نداشته باشیم" !! (2) و البته این خشونت ایشان نسبت به پست و مقام دار ها است که "خودی" محسوب می شوند!!! وی در جایی دیگر به صراحت گفته بود: "اگر تحقق اهداف اسلامی به جز از راه خشونت امکان پذیر نباشد، این کار ضروری است". (3)
آخوند خزعلی، یکی دیگر از نزدیکان "رهبر معظم انقلاب"!! در همین رابطه با بی شرمی هر چه تمام به سبک لمپن – قداره بندان زورگوی، "گندگاو چاله دهان" عربده می کشد که: "این قلم به دستان باید نابود شوند. اینها همه رفتنی هستند". (4)
قربانیان این جنایات دارای چه هویتی بودند؟
لازم است بر این نکته تاکید کنم که وقتی از قتل های زنجیره ای صحبت می کنیم، نباید این تصور را ایجاد کنیم که همه ی قربانیان این سلسله جنایات تروریستی و ضدبشری، "قهرمان ملی"! بوده اند! در لیست این قربانیان، افرادی نظیر احمد سنجری و فاطمه قائم مقامی هم وجود داشتند که نه تنها سیاسی نبودند و فعالیتی علیه رژیم نداشتند، بلکه خود به نوعی در ارتباط با وزارت اطلاعات و دار و دسته ی سعید امامی بودند.(5) حتی مرگ احمد خمینی که خود وارث و شریک تمامی جنایات روح الله خمینی بود نیز احتمالا توسط همین باند و در همین سلسله قتل ها صورت پذیرفت، تا یکی از قربانیان رقابت های درونی رژیم به شمار رود. در همان روزهای اوج افشاگری باندها و جناح های درونی رژیم، گفته شد که آخوند نیازی در دیداری با حسن خمینی، به وی گفته است که برخی از دستگیر شدگان اعتراف کرده اند که پدر شما را نیز همین "محفل" از بین برده اند. و البته سخنان تند احمد خمینی چند ماه قبل از مرگش، می توانست تاییدی بر صحت این نکته باشد.
اما علاوه بر این چند مورد و موارد کم تر شناخته شده که مربوط به درگیری ها و تضادهای درونی خود آنها بوده [و هست] و نیز قربانیان گمنام و ناشناخته دیگر که تنها در فردای فروپاشی این رژیم آشکار خواهند شد، بایسته است به طیف بندی و انگیزه خوانی قتل های فعالان سیاسی و روشنفکران و نویسندگانی پرداخت که در عرصه های مختلف فعال بودند. با یک نگاه کلی به این چهره های شناخته شده، می توان آنها را در چند طیف دسته بندی نمود. این گزینش ها نشان می دهد که رژیم در هیچ عرصه ای منتقدان خویش را به حال خود رها نکرده و تنها یک گروه و یا یک جریان خاص فکری را هدف قرار نداده است؛
- روشنفکران (نویسندگان، روزنامه نگاران و مترجمان) که خود به دو دسته تقسیم می شوند:
الف . عناصر لاییک و غیر مذهبی
ب . روشنفکران و فعالان فرهنگی با گرایشات مذهبی [نکته اشتراک این هر دو گروه، ظلم ستیزی و عدالت خواهی و کنجکاوی ها و دغدغه های فکری آنان بوده است.]
- فعالان اقلیت های دینی
- فعالان سیاسی
برای اثبات هر کدام از موارد طرح شده در بالا می توان نمونه های زیر را ارائه نمود؛
روشنفکران غیر مذهبی و لاییک: احمد میرعلایی، ابراهیم زال زاده، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده، سعیدی سیرجانی
روشنفکران مذهبی: محمد حسین برازنده، مجید شریف، دکتر تفضلی، حمید حاجی زاده، سید خسرو بشارتی
اقلیت های دینی: دکتر احمد صیاد، ماموستا محمد ربیعی، ماموستا فاروق فرساد، کشیش مهدی دیباج، کشیش میکاییلیان، دکتر عبدالعزیز بجد
فعالان سیاسی: دکتر کاظم سامی، داریوش فروهر، پروانه فروهر
آنچه که می تواند بیانگر انگیزه قتل این افراد باشد، در وهله نخست، "دگراندیش" بودن آنان است. همه آنها به نوعی خارج از چهارچوب معیارها، ضوابط و ملاک های رژیم می اندیشیده اند و رفتار می کرده اند. چرا که در سیستمی که همه باید "خودی" باشند و تابع دیدگاه رهبر و یکسان اندیش، دگر اندیش حق حیات ندارد. ایجاد پرسش، حتی بی خطر ترین آنها، می تواند اما و اگر های دیگری را به دنبال خود داشته باشد که در نظام های توتالیتربه هیچ روی قابل تحمل نیستند. دسته بندی فوق همچنین نشان می دهد که برای گردانندگان رژیم تفاوتی نداشته است که این افراد دگراندیش به کدام گرایش فکری تعلق داشته اند.
انگیزه ها و چرایی این قتل ها
در این باره دیدگاه ها و نقطه نظرات متفاوتی ارائه شده است. مخالفان رژیم هر کدام بر اساس مواضع سیاسی خود نسبت به رژیم در همان روزها تحلیل هایی در این باره منتشر نمودند که خوانندگان این سطور کمابیش آن مواضع را خوانده و یا شنیده اند. اما تحلیل ها و دیدگاه های جناح ها و دسته بندی های درونی رژیم که عامل اصلی این جنایات می باشند، تامل بر انگیز و خواندنی است!
طرفداران محمد خاتمی و "جامعه مدنی" وعده داده شده وی، یکی از دلایل عمده و اصلی این قتل ها– به ویژه قتل هایی که در ماه های آبان و آذر 1377 صورت پذیرفت - را برای "مقابله با تحقق جامعه مدنی و آزادی های [؟!!] مصرح [؟] در قانون و شکست پروژه سیاسی خاتمی" و در نهایت "بی اعتبار کردن خاتمی" (6) ارزیابی کردند.
"مخالفان" خاتمی و "جامعه مدنی" وی، از قبیل حسین شریعتمدار، آخوند نیازی، آخوند جنتی و ... این قتل ها را توطئه های از پیش طراحی شده توسط "صهیونیسم بین الملل" و "استکبار جهانی" توسط نفوذی های خود [همان عناصر خودسر!!] برای ضعیف نشان دادن نظام و بی اعتبار کردن آن دانستند. بازجویی هایی که از باند سعید امامی و همچنین زن وی به عمل آمد، نشان می داد که بازجویان با همان شیوه های آموخته از حسین شریعتمدار، فلاحیان و خود سعید امامی، چگونه آنان را وادار می سازند تا از ارتباط خود با اسراییل پرده بردارند. در همین رابطه آخوند نیازی، رییس سازمان قضایی نیروهای مسلح به صراحت مواضع این جناح را اینچنین مورد تاکید قرار داد:
"انگیزه طراحان این قتل ها این بود که نظام را در عرصه بین المللی و داخلی با مشکل مواجه کرده و مسئولان نظام و دولت را با این گونه مسائل درگیر کنند." (7)
از دیدگاه های این قداره بندان عربده کش که همواره شمشیر را از رو بسته اند و با قلدری و خشونت با دیگران مواجه شده و می شوند و هر جنایتی را، یا "قطع سر انگشتان استکبار جهانی" و یا "تحریکات صهیونیست ها و استکبار بین الملل" نامیده و می نامند که بگذریم، توجیهات خاتمی و طرفدارانش خواندنی و شنیدنی بوده (و هست) که هم ریاکارانه و فریبکارانه، و هم "متمدنانه"! ارائه می شود. این نقطه نظرات نیاز به نقد و ارزیابی جدی تری دارد تا نتوانند در پس این توجیهات، دایره جنایات و سرکوب گری های سیستماتیک و دائمی این رژیم را به مقطع کوتاهی از تاریخ و آن هم به دلیل وجود شخص شخیص ایشان و اصلاح طلبان حامی او محدود سازند.
طرفداران خاتمی برای سرپوش گذاردن بر جنایات تکان دهنده دهه 60 خورشیدی و وارونه جلوه دادن نقش "امام راحل"! خود، در ماجرای این قتل ها تا آنجا که توانستند، همه این جنایات را به دلیل حضور خاتمی و اصلاح طلبان در صحنه سیاسی ارزیابی کردند و اینکه فقط برای خراب کردن وی این جنایات صورت پذیرفته است. اینها چنان فریبکارانه از این وقایع سخن گفته و می گویند که گویی بنیانگزاران و سردمداران این رژیم از بدو تاسیس و پیدایش خود هیچ جنایتی انجام نداده و تنها در سال های "ریاست جمهوری خاتمی" برای شکست پروژه وی دست به کار شده اند. آن هم چنان که گویی خاتمی دشمن آنها بوده و خارج ازچهارچوب حاکمیت و مناسبات آن پای به عرصه سیاست گذارده است. به همین دلیل نیز آنها درباره دهه خونین 60 و کشتار دگراندیشان، اعدام های خیابانی، تجاوز به دختران و زنان زندانی، کشتار دسته جمعی زندانیان و ... لب به سخن نمی گشایند و حتی بریده های به خارج آمده منتظر مدال لیاقت نیز کلامی درباره آن سال ها بر زبان جاری نمی کنند!
همه می دانند که این نوع قتل ها از سال های پیش از آمدن خاتمی و شرکا، در دوره رفسنجانی آغاز شد. و بدون شک همه سردمداران این نظام مخوف از آن آگاه بوده اند. شاید بتوان گفت که این نوع جنایات با قتل دکتر کاظم سامی در دوم آذر ماه 1367 آغاز شد. یعنی حدود 10 سال قبل از "انتخاب" خاتمی و جنجال های اصلاح طلبان حامی وی.
واقعیت این است که این نوع تحلیل ها در پاسخ به چرایی این جنایات، آن هم از سوی کسانی که خود در مقطعی آن هم نه چندان کوتاه، در خدمت به همین رژیم و حفظ حاکمیت اهریمنی آن، به همه گونه تلاش دست زدند، برای کسانی که از همان آغاز تاسیس این حکومت، به نبرد با آن برخاستند، چیزی جز سرپوش گذاشتن بر جنایات تاریخی انجام شده توسط خمینی و شرکا نیست. تاکید می کنم تاریخی تا ازبدو پیدایش این حاکمیت را در بر بگیرد.
آنچه از اواخر دهه 60 خورشیدی شروع شد و بعدها زیر عنوان قتل های زنجیره ای – سیاسی معروف گردید نیز پدیده تازه ای نبود. ما، در همان آغاز دهه 60 با نویسنده کشی و روشنفکر کشی مواجه بودیم. حبیب الله آشوری و سعید سلطان پور نمونه های شاخصی از این دست می باشند.
بنا بر این آنچه که به قتل های زنجیره ای معروف گردید، نه به قصد تضعیف خاتمی و شکست پروژه!؟ وی، و نه توسط "عوامل نفوذی صهیونیسم بین الملل و استکبار جهانی"، بلکه در تداوم دگراندیش کشی، مخالف و حتی منتقد کشی و "پاک سازی" جامعه از غیر خودی و ...، توسط همه دست اندرکاران و کارگزاران حکومت صورت پذیرفت. خاتمی تا پیش از "رییس" شدن، سال ها در کابینه رفسنجانی و دیگر ارگان های رژیم مشغول خدمت بود و خود یکی از ده ها فرد گرداننده حکومت به شمار می رفت. وی همکار و همپالکی نزدیک علی فلاحیان و اکبر رفسنجانی بود. بنا بر این او نیز طبیعتا از بسیاری از اعمال کلیدی و "سرنوشت ساز" نظام مطلع و آگاه بوده است!
اما اینکه چرا این قتل ها به طور غیر رسمی و غیر علنی انجام شد - آن هم از سوی رژیمی که همواره به طور علنی، "رسمی" و "قانونی"! به قلع و قمع مخالفان خود پرداخته و می پردازد – ریشه در دلایلی دارد که نشان می دهد شرایط موجود، درنده خو ترین و خشن ترین رژیم حاضر را در مقطعی به مخفی کاری و ترور غیر علنی مخالفان و منتقدان وادار ساخته بود:
- تنفر روز افزون مردم از رژیم و سران آن که به صورت تصاعدی و به توانی (به معنای ریاضی آن) در آمده و انزجار آنان از قتل و کشتارهای مداوم حکومتی، و در نتیجه اعتراضات تلویحی و عملی آنان.
- ایجاد رعب و وحشت در مخالفان و منتقدان، و به سکوت و انزوا کشاندن "غیر خودی" ها!
- عدم وجود دلایل محکمه پسند! برای این قتل ها. چرا که تقریبا همه این افراد فعالیت علنی و "قانونی" داشته و در نتیجه به طور علنی و "رسمی" فعالیت داشتند و بدون اثبات "مجرم" بودن آنها، نمی شد آنها را اعدام نمود. مثلا به جرم نوشتن کتاب آن هم در چهارچوب "قانون"، یا صرفا به دلیل روشنفکر بودن؟!
- و بالاخره اینکه همانطور که همه آگاهان سیاسی می دانند، و این رژیم را می شناسند، تمامیت خواه بودن، تساهل و تسامح ناپذیر بودن و اینکه بقای آن در گرو سرکوب، خشونت و ارعاب می باشد.
__________________
1) عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد 1 ، ص 50
2) روزنامه ایران، 14 آذر 78
3) روزنامه صبح امروز، 17 خرداد 1378
4) روزنامه سلام، 17 خرداد 1378
5) لازم به توضیح است که اگر در اینجا از باند و دار و دسته ی سعید امامی نام برده می شود، به معنای جدا کردن آن از مجموعه گردانندگان نظام یا وزارت اطلاعات و یا کلیت این رژیم قوام یافته بر بستر جنایت نیست. بلکه توضیح و تشریح عملیات و جنایاتی است که به طور مشخص زیر نظر نامبرده و استادش علی فلاحیان و رییس بزرگشان اکبر بهرمانی رفسنجانی انجام می شده است، بدون اینکه لازم بدانند تا آنها را علنی و رسمی کنند و مسئولیت انجام آنها را بر عهده بگیرند!
6) عمادالدین باقی، تراژدی دموکراسی در ایران، جلد 1 ، ص 23
7) روزنامه رسالت، 31/ 3/ 1378